اوردن گربه توی حیاط همانا و شروع جنگهای داخلی ساختمونمون همانا!
چند شب پیش یه بچه گربه گرسنه رو اوردم تو حیاط و بهش غذا دادم، روز بعدش از پشت پنجره دیدم بچه های آقای الف دارن بهش غذا میدن و باهاش بازی میکنن و حسابی داره بهش خوش میگذره، از اینکه حداقل آقای الف و بچه هاش با وجود گربه تو حیاط مشکلی ندارن یه نفس راحت کشیدم. اما امروز مشغول جدا کردن لباس های زمستونی و تابستونی بودم که صداهای عجیب غریبی از حیاط به گوشم رسید، انگار یکی داشت با بیل روی زمین میکوبید و دنبال چیزی میدوید. یک آن یاد گربه زبون بسته افتادم و با خودم گفتم نکنه. بعد شنیدم آقای ر با داد و فریاد برای بچه آقای الف خط و نشون میکشه که بار اخرت باشه این گربه فلان فلان شده رو راه میدی توی حیاط. مثل برق گرفته ها در جا خشکم زد! آقای ر صاحب خونه آقای الفِ و زبون تلخ و اخلاق تندی داره، از آن پیرمردهای مذهبی که از دین فقط نماز و روزه را یاد گرفته و اخلاقش را بلانسبت از سگها وام گرفته! نه جرات میکردم چادر سر کنم و برم توی حیاط بگم من گربه رو راه دادم به بچه چه کار داریو نه عقلم اجازه میداد با ادم بددهنی مثل او مقابل در و همسایه دهن به دهن شوم خلاصه که هی زبونم رو گاز گرفتم و حرص خوردم که بعضی آدم ها نه تنها از شعور و اخلاق تهی هستند از عقل هم بویی نبردند! پیرمرد نادان با بیل افتاده بود دنبال گربه و به پسر بچه غر میزد که من یکبار انداختمش بیرون چرا دوباره اوردیش تو!!!! و من با خودم فکر میکردم گربه ها از کی تا حالا اینقدر متمدن شدن که برای رفت و امد فقط از در استفاده کنن؟!؟ مگه آقای ر تا به حال گربه ای ندیده که خودش بدون اجازه از روی دیوار داخل حیاط بپرد؟! یعنی همیشه گربه ها برای رفت و امد از آقای ر اجازه میگرفتن؟ ????
پ ن: احتمالا ظهر که آقای الف به خونه برگرده یکبار هم اون قراره با آقای ر بجنگه که به چه حقی سر پسرش داد زده و امد و رفت گربه رو گردن اون شکسته. خدا بخیر کنه!
گربه ,آقای ,حیاط منبع
درباره این سایت